|
*گودریک هالو جایگاه آرامش من* *LOVE THE WAY SNAPE LOVED LILI*
| ||
|
خدایا من خلاصی ندارم ؟؟؟ امنیت ندارم ؟؟؟؟ آزادی ندارم ؟؟؟؟ بابا من بزرگ شدم یعنی واسه نوشتن هم باید جواب پس بدم ؟؟؟؟؟ بریدم دیگه نمیتونم تحمل کنم کم آوردم . به عظمتت کم آوردم چرا من هیچی واسه خودم ندارم حتی خودمو
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 10:33 بعد از ظهر ] [ **^ هریت پاتر (( راهیندا))^** ]
ما
در کشوری زندگی میکنیم که قدرت مطلق در دست زنان است و مردان ما انسانهایی
منفعل وبی اراده هستند که هیچ نقشی در هیچ جا ندارند !!!!چرا ؟؟ به دلیل
اینکه : در ایران زن اگر حجاب نداشته باشد ،مرد نمی تواند خود را کنترل... کند و منحرف می شود ! زن نباید تحصیل کند تا توازن جامعه برقرار باشد و مرد بدون منحرف شدن درس بخواند ! زن نباید شاغل باشد تا بنیاد جامعه محکم باشد و مرد منحرف نشود ! زن نباید استقلال مالی داشته باشد تا صرفه جویی در خانه باشد و هزینه ی اضافی پیش نیاید تا مرد خانه منحرف نشود ! زن بایدلباس تیره و3 سایز بزرگتر با کفش بسته و بدون پاشنه بپوشدتا مرد منحرف نشود ! زن نباید به قهوه خانه و تریا برود وسیگار بکشد تا مرد منحرف نشود ! زن نباید با مرد همکلام و همکلاس بشود تا مرد منحرف نشود ! زن آگر در محل کار (اگر بشود کار کرد !) با مدیر حرف بزند، ریشه ی کار فاسد میشود چون مرد منحرف شده است ! زن به جشن و مهمانی و دکتر و .................. نرود تا مرد منحرف نشود ! زن لاک و عینک نزند چون مرد منحرف میشود و بنیان جامعه از هم می پاشد ! زن رانندگی نکند تا مرد منحرف نشود ! زن در تلویزیون هم باید کاملاً پوشیده و ساده باشد تا مرد منحرف نشود ! مانکن فروشگاه ها باید بی سرو با حجاب وبدون برجستگی باشند تا مرد منحرف نشود ! زن خبرنگاری و نویسندگی و عکاسی نکند تا دستگیر نشود و مرد منحرف نشود ! زن مهریه نگیرد تا به مرد فشار نیاید و او را طلاق بدهد و یکی دیگر بگیرد تا منحرف نشود! زن دوچرخه سواری نکند تا مرد منحرف نشود ! با
این قوانین میبینیم که مردان فاقد قدرت و اراده و فکر هستند و کشور در دست
زنان است و زنان میتوانند با کمی شل کردن گره شال خود تمام نظام اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه را در دست بگیرند !!!!! تبریک به قدرت بی حد و مرز زنان پ .ن : نارسیسای عزیزم دنیا در فراسوی پیچی بزرگ قرار دارد که آن سوی ان مشخص نیست یک روز یک چوبدستی جانی را میگیرد و روزی دیگر جان میبخشد نارسیسای نازنیم دلتنگی جزیی از دنیای سیاه این روزهاست و برا یکسانی که زودتر دل میبازند سخت تر است این روزها حال من هم بهتر از تو نیست دلم برای دیدن چشمان زمردی رنگ مردی پر میزند که همه چیز را با هم دارد . برادری که مهربانیش .... نارسیسای عاشقم بیاموز کنار همه انچه از هنر جادو می آموزی ، صبر و مهر ورزی را هم بیاموز بیاموز که باید دل به خنده کودکی خوش داری و دنیا را قدم به قدم راه رفتن بیاموزی این هنر ساحره بودن توست
برچسبها: زن, جامعه, قدرت [ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 11:4 بعد از ظهر ] [ **^ هریت پاتر (( راهیندا))^** ]
چرايش را نميدانم اما همه آدم هاي اين قصه يك طرف و سيريوس بلك. جيمز پاتر ريموس لوپين و سوروس اسنيپ هم يك طرف . يك جورهايي دلم براي سيريوس بلك تنگ شده . انگار منهم مثل سيريوس عزيزم دلم از پيتر چركين است و خوش ندارم اسمش را بياورم. شايد به خاطر آن طاق است اما ته ته ته دلم قبول نميكند كه سيريوس بلك مرده باشد اينروزها تنهايي بدي دلم را در خود ميفشارد. با همه نفرتم از خانه گريمولد دلم ميخواهد كه يك گوشه اي از خانه دور از چشم هاي كريچر . در آغوش سريوس اشك بريزم. دلم براي دامبلدور هم تنگ شده با آن نگاهاي درخشان . كه همه چيز و همه كس را زير نظر ميگيرد. پيرمرد خردمندي كه هميشه همه چيز را در مورد همه ميدانست. هميشه خسته ام . خيلي خسته ام. دلم ميخواهد بروم در كوچه دياگون . آدم هاي اطرافم برايم غريبه اند يك جورهايي هيچ حسي بهشان ندارم. دوست دارم بروم در گودريك هالو جوري كه هيچكدام از آدم هاي الان اثري از اثارم پيدا نكنند
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 10:38 بعد از ظهر ] [ **^ هریت پاتر (( راهیندا))^** ]
به چهارچوب در تکیه زده بودم . انگار داشتم مصیبت نامه میخوندم . ناله میزدم و ارزوی مرگ میکردم . اشکهام اونقدر شدید بودن که نمیتونستم چیزها رو درست و واضح ببینم . دوباره از اول دم گرفتم که : - ولدمورت کجایی ؟؟؟؟ بیا ؟؟؟؟ چوبدستیم رو میذارم کناار بیا من خلع سلاحم بیا میخوام بیام به اغوش مرگ ولدمورت بیا من از زندگی انصراف میدم ولدمورت بیا . جلوت زانو میزنم . خلاااااااصم کن اره بیا نوه سالازار کبیر . بیا . به خداوندی خدا تحمل شکنجه های تو برام اسونتره . درد نشان سیاهت رو راحتتر تحمل میکنم بیا لرد ولدمورت . بیا درست یک ثانیه از تموم شدن حرفم نگذشته بود که زنجه مویه هام با صدای شترق سیلی که تو گوشم پیچید قطع شد .یه لحظه ساکت شدم و با گوشه ردام ، اشکهام رو پاک کردم تا بفهمم کی اینکار رو کرده . اولین چیزی که دیدم یه شنل سیاه رنگ بود که روی زمین کلبه کشیده میشد . و دم یه سگ سیاه که انگار پشت دیوار آشپزخونه مخفی شده بود . سرم رو که بالا گرفتم استاد رو دیدم که جلوم ایستاده بود . صورتم بدجوری میسوخت اخم کرده بود . از همون مدل اخم هایی که هرهفت بند بدنم رو میلرزوند . ناخوداگاه یه قدم رفتنم عقب . چششمهاش تنگ شد و با همون لحنی که تو مدرسه ازش برای مسخره کردن ما استفاده میکرد گفت . ضعیفی . ضعیف شدی پاتر . داری حالمو به هم میزنی شوکه ام کرده بود . پوزخندی زد و ادامه داد حالمو به هم میزنی پاتر . تو حتی از پدرتم ضعیف تری نشستی اینجا زار میزنی که چی . ولدمورت بیا منو بکش ؟؟؟؟ که چی بشه ؟؟؟؟ هر چند تو. هم دختر همون پدری . احمقید داشت فریاد میزد جوش اوردم . حق نداشت به پدرم توهین کنه . چشمام رو بستم و گفتم - بس کن ساکت نشد همچنان داشت حرف میزد - پدرت هم گستاخ بود هم مغرور . اون لااقل غرورشو داشت . اما تو چی داری ؟؟؟ تو فقط یه دختر ضعیف و حال به هم زن ترسویی تکیه ام رو از دیوار برداشتم . اون لحظه خیلی عصبی شده بودم میخواستم که ساکت باشه . داد زدم - ساکت شو زرزروس سر جام خشکم زد . این چه کاری بود ؟؟؟ من که میدونستم استاد چقدر از این اسم متنفره پس چرا ازش استفاده کردم ؟؟؟ صورت استاد تیره شد و با طعنه گفت - خوبه . لااقل نیش زبونتو حفظ کردی طاقتم طاق شد . حالم بد بوددو حوصله متلک شنیدن نداشتم . ممکن بود بیشتر از این گند بزنم . به طرف استاد حرکت کردم اما هنوز یه قدم هم برنداشته بودم که سرم گیج رفت و زمین خوردم درست جلوی پای استاد !!! لبهاش رو جمع کرد و یه قدم از من فاصله گرفت . سعی میکردم بلند شم . اما نمیشد . چند بار خوردم زمین . صدای گریه ساتین بلند شده بود . همه وجودمو وحشت گرفته بود .ساتین اهل گریه کردن نبود . دفعه اخر که تونستم تا زانو بلند شم استاد پوزخندی زد - چند سالته ؟؟؟ هنوز راه رفتن بلد نیستی ؟؟؟؟ میخواستم جواب بدم که درد شدیدی رو احساس کردم . خیلی خیلی شدید !!! کروشیو بود . ار نوع سنگینش . از اونایی که فقط راست کار دو نفر بود ..... سعی داشتم داد نکشم . واقعا استاد به من کروشیو زده بود ؟؟؟ به استاد نگاه کرد . چشماش تند میچرخید و چوبدستی اش رو به حالت دفاع گرفته بود . طلسم یه لحظه قطع شد . و من بازم صدای گریه شنیدم فریاد و گریه ساتین با فریاد من همزمان شده بود ساااااااااااااااااااااااااااتین شدت درد با عث شد دوباره بیافتم زمین .... .... .... ادامه دارد برچسبها: کروشیو, استاد, خانوم اسمشونبر [ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 10:17 بعد از ظهر ] [ **^ هریت پاتر (( راهیندا))^** ]
دلم برای استاد تنگ شده . اینها هم بازی با غزلیات حافظ و دیگر شعراست که برای استاد میگذارم وقتی جسد لی لی را دراغوش گرفته بود میخواند :
چشمای تو بسته شدن باز پره کابوسه دلم چشاتو وا کن عزیزم وگرنه می پوسه دلم میخوام چشاتو وا کنی بازم به من نگا کنی میخوام توی چشات برام جهنمی بپا کنی هنوز من از دل خوشیام چیزی نگفتم واسه تو چه جور باید ببینمت کفن شده لباس تو چشماتو وا کن تا برات از عقده هام چیزی بگم می خوام برات قصه از این ابرای پاییزی بگم این همه از تو گفت دلم ساکت و سردی واسه چی غصه ی با تو بودنو بدون تو بگم به کی ******* از زبان استاد خطاب به دامبلدور سالــها پیروی از مکتب وُلــدی کــــردم / تا به سـودای لی لی توبه ز پستی کردم عضوی از محفل ققنوس نبودم ، و کنون / می گزم لب که چرا گوش به وُلدی کردم سایه ای بر دل زارم فـکــن ای پیر مراد / که من آن خـانه به امّـیـد تو ویــران کردم ********** این یکی از زبون هرمیونه
نصیحتی کـنمت هــــری ، بـهـانه مـگیر / هـــر آنچه دامبلدور دانــا بگـویدت بــپـذیر تو خاطره در قدحش ریز هر چه بتوانی / که در کمین گه جـانت نشسته لـــرد کبیر خطر مــکن ای خــــام شـــانزده ساله / که ولدمورت خبیث ، ســایه ات زند با تـیر نـصــایح آن پیر ، ســرلوحه کــارت کـــن / چو اندکی به میلت نیست ، خـــرده مگیر تو و لــرد سـیه بــه هم گــــره خـوردیـد / شکایتی مکن ، اینچنین بوده از ازل تقدیر باز هم از این شعر ها دارم میذارمشون بعدا
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 2:26 بعد از ظهر ] [ **^ هریت پاتر (( راهیندا))^** ]
تا حالا اینو بازی کردین ؟؟؟ عاااااااااااااااشقشم گاهی اوفات وسیله خوبی واسه سواستفاده است . اما خوب همیشه این بازی یه جور ایراد هم داره . اگه کسی میخواد بازی کنه باید جنبه داشته باشه . از حالا هم تا وقتی خودم اعلام کنم اینجا جرات و حقیقت برقراره . اگه هری پاتری هم باشه که فبهاالمراد اگه کسی بلد نیست بگه تا توضیح بدم اولی رو هم خودم میپرسم جرات یا حقیقت ؟؟؟؟؟؟ پ . ن : یه چیزی که لازمه بگم خطاب به دالاهوف : این قالب ابدا با هری پاتر بیگانه نیست . در واقع من در انتخاب قالبهام همیشه یه ظرافت خاصی دارم و دیدن اون ظرافت ها چشم بصیرت میخواد . مثلا همین قالب فعلی : من وقتی توی سایت فرهنگ کمبریج ، اسم گودریک هالو رو سرچ کردم یکی از عکس هایی که برام باز کرد این تصویر بود
برچسبها: جرات و حقیقت, بازی, استاد [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 8:58 بعد از ظهر ] [ **^ هریت پاتر (( راهیندا))^** ]
با رفتن پری خیلی حوصله کارها و چیزهای مختبلف رو ندارم . ب جز نوشتن و البته درس خوندن که اگه نخونم خانوم اسمشونبر با مشت و لگد میاد سراغم . ( همین الانشم ئدارم واسه نوشتن جواب پس میدمن . انگار گناه کبیره است . هیچ وقت یادم نمیره . فصل اول رو که گذاشتم با شوق و ذوق اومدم بهش گفتم . فکر میکنی چه جواب داد ؟؟؟؟ گفت خاک بر سرت به چه درد میخوره !!!!! شما بودید چه میکردید . توقع یک کلمه مبارکه خیلی زیاد بود ؟؟؟ بازی دربی مرا به یاد دو سال قبل انداخت ( اه متنفرم از این کلمه من درآوردی شهر آورد . روی اعصابی است این واژه های جایگزین . مثل پاپیون = دو ور پف زینتی . نه اخه این چیه ؟؟؟؟ نه جحان من اینم شد اسم ؟؟؟ تازه بعضی بهش میگن . وسط گره زیتنی . اومد چشم رو درست کنه زد ابروشم خراب کرد . اه ) بماند . از دربی میگفتم . اوخی . ابی های طفلوکی . عیب نداره بزرگ میشید عادی میشه . در اوان باز یداشتم از حرص میمردم . باز یبرای من دو حاشیه بامزهخ داشت یکی اینکه هر وقت با خانم اسمشونبر حرف زدم اسقلال گل زد . اخرش گفتم تو. رو جان مرلین الان با من حرف نزن حاشسه دوم اینکه ایلین میگفت تا اومد تو اتاق پیروزیس گل زد . هم من هم بابش گفتیم دیگه از اتاق بیرون نرو . بعد هم گل سوم ( ایکون راهیندای خرافاتی) و هی . یه چیز مسخره . یه کسی هست . اسمش نوید دالاهوفه . فکر کنید اومده تو خصوصی ها به من چی گفته ؟؟؟؟؟ هه هه هه . دعوتم کرده مرگخوار شم . فکرشو بکن !!!!!!! برچسبها: دربی, فرهنگستان زبان و ادب فارسی, پاپیون, خانوم اسمشونبر, دعوت به مرگخواریب [ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 11:23 قبل از ظهر ] [ **^ هریت پاتر (( راهیندا))^** ]
|
||